تبليغاتX
حقایق وادقان

حقایق وادقان

باز خوانی پرونده های راکد

با سلام وعرض پوزش به جهت تاخیر چند ماهه

به امید خدا به زودی مطالب این وبلاگ به روز خواهد شد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 1:55  توسط مصطفی عباسی وادقانی  | 

ولایتمداری من و ولایت در ولایت ما

قسمت اول

تابستان سال 1381بود.شبی پس از به اتمام رسیدن جلسه میثاق با شهدا که با تشنج به پایان رسید جمعیت به شکل فجیعی متفرق شد .  بچه ها کفش هایشان را زیر بغلشان گرفته و از مسجد حاج طوبی (شهید حاج حسن فلاح) خارج شده و مثل مور و ملخ برخی از کوچه علی کاظم بالا می رفتند و بعضی به طرف رودخانه و عده ای هم از کوچه علی قلی خود را از مهلکه نجات داده بودند.خلاصه کلام مجلس عزای امام حسین(ع) به هم خورد،هرچند که بعدا توسط دوستان اعلام شد که آن مجلس عزاداری نبوده و پاتوقی بوده جهت اجتماع اراذل و اوباش .خلاصه از بحث اصلی دور نشویم اصغر غلامی که آن شب بانی جلسه بود اعلام کرد وسایل پذیرایی را به سر مصلا می آورد و از دوستان دعوت کرد که جهت پذیرایی به آن مکان بروند.به آنجا رفتیم . بچه ها مشغول خوردن شیرکاکائو و شیرینی بودند غافل از آنکه عده ای آن طرف تر ایستاده و منتظر خوردن جرقه ای .از بد حادثه احمد زارعی که آن شب نه در جلسه میثاق بود و نه از ماجرا با خبر سر زده از راه رسید و پس از پرس وجو از وضعیت به طرف خانه شان به راه افتاد روبروی  خانه منصور قیصری اوضاع را که کمی به کام دیده بود به سبب تسویه حساب های قبلی گفت: شما اسکل هستید که برای مسجد و زیارت پول می هید و آنوقت همچین بلایی هم سرتان در می آورند و..چند حرف دیگر که من و ابوالفضل شبانی که دقیقا بالای سر احمد لبه ی دیوار گلزار شهدا ایستاده بودیم  نشنیدیم حالا نمی دانم علیرضا رضایی چطور از داخل خانه محمد حسین شنیده بود که احمد چه گفته؟؟ خدا آگاه است. بماند این حرف احمد همانا وکتک خوردن خودش و یه مشت نوجوان مریض و یتیم و معصوم همانا.آن هم کتک خوردن از چه کسانی. کسانی که در حالت عادی هم آدم با دیدنشان کلی خودش را جمع و جور می کند.شما تصور کنید علیرضا محمد حسین و علیرضا عباسی دو تایی به شکل بسیار دردناکی به حسین رضاباشی با آن قلب بیمار کتک می زدند کمی آنطرف تر اسماعیل اکبریان مشغول بود. محمود حیاتی و  دیگر دوستان هم دستی بر آتش داشتند، ابوالفضل نصرالله هم خوب بهانه ای برای کتک زدن محمد خودشان پیدا کرده بود تا تسویه حسابهای خانوادگی با توجیه دیگری انجام شود.آن شب داوود قیصری و محی الدین  و ابوالفضل حاجی زاده صدقه سری احمد زارعی کتک فراوانی به اصطلاح قدیمی ها خوردند. درب خانه علی محمد زارعی که روح الله اکبریان سردسته گروه به آنجا پناه برده بود، خبر های عجیبی بود اگر کسی نمی دانست گمان می کرد قاتل مسلح در این خانه مخفی شده. به هر صورت ستاره های وادقان چشمک زنان و یکی از پی دیگری از صحنه آسمان حذف شدند و شب سپری شد.

تا فردا ی آن شب .....     ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:47  توسط مصطفی عباسی وادقانی  | 

پرونده انتخابات در "وادقان"

این که سرآغاز مباحث این وبلاگ موضوع انتخابات می باشد صرفا به دلیل داغ بودن آن در این زمان است. بنده نگارنده از انتخابات دوره چهارم مجلس شورای اسلامی در حوزه انتخابیه نطنز و قمصر ( آن روزها روستای ما هنوز به حوزه کاشان ملحق نشده بود) به صورت رسمی و در سن ۵ سالگی وارد عرصه سیاست ناجوانمرد ایران شدم.البته آن روز به عنوان پادو ستاد مهندس گرانمایه دوندگی می کردم .

 از بد حادثه آن انتخابات با باخت ما همراه شد و بعد از آن هم یکی پیدا نشد به من تلنگوری بزند و به گوشم بخواند که :سالی که نکوست از بهارش پیداست(اتفاقا آن انتخابات هم در ماه اول بهار برگزار شد)یعنی که تو بچه اصلا شانست به انتخابات نمی آید و آن چند موردی را هم که "پریدی ملخک" بعدا ناخاله و تو زرد از آب در آمدند.امان از دل قافل. 

 خلاصه ی  کلام این سرنوشت ما از چندین و چند مورد انتخاباتی است که شانس ما در آنها خشکید. بخصوص این آخریش که فکر کنم شانس همه مردم ایران خشکید یا بهتر است بگم خشکونده شد. 

 اگر عمری باشد در نوشته های آینده به بررسی ریز مسایل پرداخته خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:8  توسط مصطفی عباسی وادقانی  | 

بدون مقدمه

دکتر علی شریعتی:

 

خدایا! مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد.... که

دینم در پس وجهه ی دینیم دفن شود.... که عوام زدگی

مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد.. که آنچه را حق می دانم

بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 18:20  توسط مصطفی عباسی وادقانی  |